.

.

.

.

بایگانی

زندگی نامه سردار شهید صمد اسودی

دوشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۴، ۰۲:۳۱ ق.ظ


نام: صمد

نام خانوادگی: اسودی

نام پدر: اسداله

محل تولد: گنبد

تاریخ تولد: 1339/12/02

عضویت: سپاه پاسداران

آخرین مسئولیت: فرمانده گردان امام حسین (ع) لشکر 25 کربلا

محل شهادت: پادکان شهید بیگلو اهواز

تاریخ شهادت: 1363/12/18

مزار: گلزار شهدای گنبد


زندگی نامه سردار شهید صمد اسودی

 

صمد اسودی در دوم اسفندماه 1339 در خانواده ای مذهبی در شهرستان گنبد به دنیا آمد. پدرش اسدالله از اهالی سراب بود که به گنبد مهاجرت کرده بود. صمد چهارمین فرزند اسدالله و ربابه قصارپور بود. او قرآن را در شش سالگی نزد ملا حاج صالح فراگرفت.

در سال 1345 در هفت سالگی در یکی از دبستان های گنبد واقع در خیابان سرابی، دوره ابتدایی را آغاز کرد و دوره شش ساله ابتدایی را با نمرات خوب پشت سر گذاشت. دوره دبیرستان را در مدرسه ترک آباد (شهدای فعلی) گنبد به اتمام رساند. بعد از اتمام سال سوم متوسطه در سال 1353 تصمیم گرفت وارد نیروی هوایی ارتش شود. خواهرش (طاهره) می گوید: پدرم از فرط علاقه، او را داداش صدا می کرد. وقتی او فهمید صمد تصمیم دارد وارد ارتش شود به او گفت راضی نیستم تو نوکر شاه باشی. به دنبال این سخنان با اینکه لباس های دوره آموزشی را تحویل گرفته بود، از رفتن به ارتش منصرف شد. پس از آن به شغل مکانیکی رو آورد و پس از مدتی استادکار این فن شد. خواهرش درباره خصوصیات اخلاقی او می گوید: نسبت به همه خوش رفتار بود. به پدر و مادرش علاقه فراوان داشت. اگر پدرم عصبانی می شد او پای پدرم را می بوسید و می گفت: از من راضی باش. تمام درآمد خود از کارکردن را دو دستی به پدرم تقدیم می کرد.

صمد اسودی، قبل از انقلاب اسلامی در جلسات مخفی علیه رژیم شاه و پخش اعلامیه های امام خمینی شرکت فعال داشت. با شروع انقلاب اسلامی در راهپیمایی ها و درگیری های کوچه و بازار علیه رژیم شاه، فعال بود. در 20 شهریور 1358 به خدمت سربازی اعزام شد و دوران سربازی را در نوده و چهل دختر و شاهرود گذراند. وقتی در خدمت سربازی بود از رادیو شهید ضد انقلاب در گنبد آشوب کرده است. بلافاصله مرخصی گرفت و در درگیری های گنبد شرکت داشت و سه بار در این درگیری ها مجروح شد. در این درگیری ها او و برادرش که بعد ها به شهادت رسید و پدرش از منطقه شیعه نشین گنبد دفاع کردند. به همین خاطر مورد بغض شدید نیروهای ضد انقلاب بودند. خواهرش می گوید: سربازی او که تمام شد به پدرم گفت: آقاجان دین می خواهی یا پول؟ اگر دین می خواهی چون اسلام در خطر است از هر دو پسرت باید دست بکشی چون راه ما راه قرآن و امام حسین (ع) است. اسودی، بسیار متعبد بود و صبح ها بعد از نماز، زیارت عاشورا و قرآن می خواند به نحوی که همسایه ها می گفتند خوشا به حال پدر و مادری که جوانی مثل او داشته باشد. در مباحثی که با افراد بدبین به انقلاب داشت کوبنده و مستدل به آیات قرآن صحبت می کرد.

او در 1 دی 1360 به عضویت رسمی سپاه پاسداران گنبد درآمد و مسئولیت واحد عملیات سپاه گنبد را به عهده گرفت. همانند چریکی ورزیده هر جا که نیاز به مقابله با دشمن، احساس می شد سلاح به دوش حضور می یافت و مایه دلگرمی همرزمانش بود. در 26 خرداد 1361 به جبهه اعزام گردید و تا 2 مهر 1361 فرماندهی گردان امام حسین (ع) را عهده دار بود. یکی از نیروهای گردانش می گوید: در تیراندازی آنقدر تسلط و اعتماد به نفس داشت که وقتی نیروهای گردان را به خط می کرد و فرمان از جلو نظام می داد، می گفت: آنقدر باید مرتب و در یک خط مستقیم بایستید که فقط سر اولین نفر شما را ببینم و اگر با کلت تیری شلیک کردم از بغل گوش همه رد شود. و عملا نیز چنین می کرد. روزی یکی از نیروهایش به خاطر اینکه کمی نامنظم ایستاده بود از ناحیه گوش مورد اصابت تیر قرار گرفت. او قادر بود سوار بر موتور سیکلت با سرعت 50 تا 60 کیلومتر گلوله آر پی جی را در قبضه جاگذاری و شلیک کند و هدف مورد نظر را منهدم نماید. از این صحنه، فیلمبرداری شده و در فیلم سینمایی شب شکن، استفاده شده است. می گفت: من قادرم مسلسل را در حال حرکت موتور خشاب گذاری و تیراندازی کنم و هدف مورد نظر را بزنم. محمد جلائی از نیرو های فرماندهی امام حسین (ع) در این باره می گوید: " گردان امام حسین دارای گروه ویژه ای بود که به نام گروه ضربت و عمده نیروهای زبده و کیفی که می توانستند در سایر گردان ها مسئولیت و فرماندهی نمایند در آن جمع شده بودند. مسئولیت این گروه با شهید خلیل نظری بیجاری بود که بعد ها فرماندهی گردان های لشکر 25 کربلا را برعهده گرفت. ترکیب نیروهای کیفی گردان امام حسین (ع) همیشه مورد اعتراض سایر فرماندهان بود. اما این نیروها به خاطر توانایی روحی و شخصیتی اسودی از او جدا نمی شدند.

اسودی در 3 مهر 1361 به سپاه گنبد مراجعت کرد و به عنوان مسئول تیم عملیاتی گنبد مشغول به کار شد. در این سال با خانم منظر قره خانی ازدواج کرد. خواهرش می گوید: با اصرار ما تصمیم به ازدواج گرفت. می گفت من اول و آخر می دانم که شهید می شوم چرا دختر مردم را سیاه پوش کنم.

همسرش می گوید: پایه و اساس زندگی او رضای خدا بود. زمانی که به خواستگاری من آمد اولین حرفی که زد این آیه شریفه بود: ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین. مراسم ازدواج، بسیار ساده برگزار شد. به گفته خواهرش: یکی از دوستان دوره سربازی او به نام سلیمان نجات عین، همسایه ما بود و شهید شده بود. صمد می گفت: اگر در مراسم عروسی دست بزنید خانواده آن شهید ناراحت می شوند و من شما را نمی بخشم، لباس دامادی را که عروس خریده بود قبول نکرد که این امر ناراحتی پدر همسرش را در پی داشت. چند روز بعد از ازدواج قصد جبهه کرد. گفتیم تازه ازدواج کرده ای چرا به جبهه می روی؟ گفت: با امام زمان (عج) عهد کردم که تا آخرین قطره خون سرباز امام زمان (عج) باشم. مادرم پرسید: این خواهرانت را به که می سپاری؟ گفت: هر وقت مشکلی داشتید صاحب الزمان (عج) را صدا بزنید و او را بخوانید، صمد ماجرای عهد خود با امام زمان را اینگونه بیان کرده است: در یکی از عملیات ها تمام بچه ها شهید شدند و من و یک پیرمرد زنده ماندیم و نزدیک بود اسیر شویم. امام زمان (عج) را صدا زدم و از او خواستم تا نجاتم دهد و اگر نجاتم دهد تا آخرین نفس و آخرین قطره خونم سرباز او باشم و در جبهه بمانم.

او از 28 دی 1361 تا 28 تیر 1362 فرماندهی گردان امام حسین (ع) از لشکر 25 کربلا را به عهده داشت. همسرش می گوید: وقتی که در جبهه حضور داشت هر چند ماه، ده روز، آن هم برای دلخوشی ما و نه برای استراحت به مرخصی می آمد. معمولا ساعت ورود را طوری تنظیم می کرد که شب ها به منزل برسد تا مبادا با خانواده های شهدا روبه رو شود. هر بار که به مرخصی می آمد با ناراحتی می گفت: از خانواده شهدا شرمنده ام.

او دی از 29 تیر 1362 تا 23 شهریور 1362 (به مدت دو ماه) درواحد عملیات گنبد مشغول بود که بار دیگر تصمیم گرفت به جبهه اعزام شود. به بیان همسرش در همین ایام به او توصیه شده بود مسئولیت فرماندهی سپاه شهر را بپذیرد و گفت: به حضور ما در جبهه ها بیشتر نیاز است.

در 24 شهریور 1362 به جبهه های غرب اعزام شد و قریب به هفت ماه فرمانده عملیات سپاه مروان بود. در 20 فروردین 1363 به جبهه های جنوب رفت و فرماندهی گردان امام حسین(ع) را به عهده گرفت.

حاج کمیل کهنسال قائم مقام فرماندهی لشکر 25 کربلا درباره قابلیت های نظامی و توان تئوریک اسودی می گوید: در زمانی که فرماندهان گردان ها کمتر به مطالعه مباحث آموزشی و تئوری های نظامی می پرداختند اسودی به اینگونه مباحث می پرداخت و امر آموزش را بسیار جدی می گرفت. تاکید بسیار داشت که کلاس های آموزشی بگذاریم و در خصوص مباحث نظامی به بحث بنشینیم. با این روحیه نظامی و جسارت مثال زدنی، وقتی به خانه می رسید مثل اینکه اصلا در فضای سخت درگیری های جنگ نبوده و از تفرجگاه می آید. او تقوی، جسارت، تهجد و شجاعت را در کنار یکدیگر دارا بود به طوری که کمتر کسی مانند او یافت می شد. همسرش می گوید: حتی بین نیروهای دشمن نیز به عنوان سربازی رشید و شجاع شناخته شده بود؛ به همین منظور برای سر او جایزه گذاشته بودند. با حضور در بین رزمندگان، ترس و خوف از دشمن را در آنان از بین می برد. قدرت تهییج و تقویت روحیه او بسیار بالا بود و در زمان کوتاهی می توانست نیروهای خسته و درمانده را به نیرویی قوی و خستگی ناپذیر تبدیل کند. او همه نیروها را برای حضور در یک عملیات افتخاری غیرقابل برگشت، آماده می کرد و گردان او در اکثر عملیات ها خط شکن بود. هرگاه برای نیروهایش سخنرانی می کرد آنچنان عاشقانه از امام حسین (ع) و حضرت مهدی (عج) سخن می گفت که آن ها بی اختیار گریه می کردند. به جرات می توان گفت که هیچ سخنرانی نداشت که در آن نیروهای گردان نگریسته باشند. عشق او به حضرت امام حسین (ع) به حدی بود که در سخنرانی ها ارادت خاص خود را با اشک و گریه نسبت به آن امام ابراز می داشت. به نیروها توصیه می کرد تا آخرین نفس و آخرین گلوله و آخرین قطره خون با دشمن بجنگند و تسلیم دشمن نشوند. یکی دیگر از ویژگی های برجسته او آمادگی برای فداکاری و ایثار بود. این ویژگی سبب می شد نیروهایش با کوچک ترین اشاره او آماده تهاجم و جانبازی باشند. با نیروهای تحت امر با خوشرویی و مهربانی برخورد می کرد ولی در دستورات نظامی بسیار جدی بود. همیشه جمعی از رزمندگان چادر فرماندهی دورش حلقه می زدند و به سخنان او گوش می دادند. به امام خمینی علاقه شدیدی داشت و خود را سرباز او می دانست و معتقد بود امام، نائب بر حق امام زمان است و اطاعت از او را واجب می دانست. در نامه هایی که برای خانواده و دوستان می نوشت، همیشه توصیه می کرد به فرامین امام گوش دهند و طوری عمل کنند که موجب رضایت امام زمان (عج) و نائبش امام خمینی باشند. همسرش می گوید: در یکی از جبهه ها که آقای نورمفیدی، پیام امام خمینی (ره) را برای نیروهای لشکر 25 کربلا آورده بود، اودر بین جمعیت بلند شد و با تمام وجود فریاد برآورد که به امام بگویید ما از سربازان جان بر کف ایشان هستیم و تا آخرین قطره خون از مملکت و انقلاب خود دفاع خواهیم کرد و به امام بگویید که ما را دعا کند. اسودی، با وجود فعالیت های شبانه روزی در راه انقلاب، در مقابل شهدا و خانواده های آن ها احساس شرمندگی می کرد و می گفت: ما به شهدا بدهکاریم و باید با ادامه دادن به راه آن ها بدهی خود را بپردازیم. به همه توصیه می کرد که ائمه اطهار را الگو قرار دهند زیرا آن ها بهترین راهنما برای سعادت بشر در امور دنیا و آخرت می باشند. در پشتیبانی از ولایت فقیه و خدمتگزاران به نظام از هیچ کاری کوتاهی نمی کرد. از خصوصیات دیگر او روحیه عارفانه، عاشقانه و گریه های توأم با استغاثه بود.

سردار کهنسال قائم مقام فرماندهی لشکر 25 کربلا در اواخر سال 1363 (در زمان عملیات بدر) می گوید: چند روز مانده به عملیات بدر در جلسه دعایی که در آن شهید حجه الاسلام و المسلمین محلاتی نماینده حضرت امام در سپاه و سردار محسن رضایی و اکثر فرماندهان حاضر بودند زیارت حضرت فاطمه (س) خوانده شد. بعد از مراسم، اسودی را که قرار بود به منطقه پل العزیز برود دیدم. روحیه خیلی شاداب و با نشاطی داشت. با بغضی از گریه همراه با شادی گفت: وقتی امام زمان (عج) خود در یک عملیات حضور دارد آیا ممکن است در چنین صحنه ای انسان اندکی نگرانی و تردید به خود راه دهد. چه توفیقی بالاتر از این که در عملیاتی شرکت کنم که خود حضرت، فرماندهی را بر عهده دارد. درآن لحظات، احساس کردم در شرایطی است که در پوست خود نمی گنجد و به شرایطی و حالاتی رسیده است که شاید ماندگار نباشد و حقیقتا پرپر می زد. صبح روز بعد، گردان برای عملیات بدر مهیا شد و آخرین صبحگاه خود را در پادگان شهید بیگلوی اهواز برگزار کرد. نیروها به خط ایستاده بودند و بر خلاف همیشه که محمدرضا هدایت پناه و محمد جلایی (مسئول تبلیغات) صبحگاه را برگزار می کردند صمد، قرآن به دست، با بادگیر زیتونی در جایگاه قرار گرفت و با آوای دلنشین و حزینی شروع به تلاوت قرآن کرد. این اولین باری بود که می دیدم یک فرمانده گردان شخصا قرآن صبحگاهی را تلاوت می کند. چند آیه از سوره انا فتحناک لک فتحا مبینا را تلاوت کرد. سپس به سخنرانی پرداخت در حالی که هاله ای از نور از صورتش تلالو می کرد. من که محو صورت نورانی او شده بودم، به خود گفتم امروز چقدر اسودی نورانی شده است. ای کاش دوربین داشتم و از این حالتش عکس می گرفتم. سپس فرازهایی از زیارت عاشورا را تلاوت کرد و بعد اشاراتی از نهج البلاغه در خصوص ورود به رزمندگان به بصره در حالی که گرد و غباری برپا نمی کنند بیان کرد. سپس گفت: عملیاتی که در پیش است من سخت ترین موقعیت آن را تقبل کرده ام و از فرماندهی لشکر خواستم تا گردان ما را وارد عمل کند. ای عزیزان! در برهه ای از تاریخ قرار داریم که هرکس در آن شرکت نداشته باشد سرش کلاه رفته است و پشیمان خواهد شد. به همین قرآن قسم که تسویه حساب و یا کم شدن نیروهای گردان، هیچ تزلزلی در اراده ام در قبول ماموریت ایجاد نمی کند. شما سربازان امام زمان هستید. از ته قلب از او بخواهید، چرا که هیچگاه سربازانش را رد نمی کند. من به جرات قسم می خورم که زیر برگه پیروزی را امام زمان امضا کرده است. این بار به شما قول می دهم که دیگر بلیط مرخصی را طوری تنظیم نمی کنیم که شب به خانه برسیم. این بار دیگر پیش بچه های مفقودین و شهدا شرمنده و خجل نیستیم. در پی صحبت های او، صدای ناله و شیون رزمندگان برخاست و همه به اتفاق فرمانده گردان می گریستند. در ادامه صحبت هایش با بغض گفت: ان شاءالله می رویم و انتقام دستان قطع شده ابوالفضل را در کنار نهر علقمه از یزیدیان زمان خواهیم گرفت. می رویم تا انتقام پهلوی شکسته زهرا را بگیریم و امیدواریم که آقا امام زمان ما را به عنوان کوچک ترین سربازانش قبول کند، در پایان سخنانش در حالی که نیروها سخت می گریستند با دلی پر سوز گفت: برادران من، به همدیگر قول بدهیم هرکس زودتر به شهادت رسید سلام ما را به فاطمه زهرا (س) و امام حسین (ع) برساند.

بهروز محمد جلائی، درباره این صبحگاه می گوید: صبحگاه را همیشه من و شهید محمدرضا هدایت پناه مسئول تبلیغات گردان - برگزار می کردیم و قرآن را من می خواندم. اما این بار او قبل از ما قرآن را به دست گرفت و بدون هماهنگی به جایگاه رفت و شروع به تلاوت قرآن کرد. نوع تلاوت او بسیار دلنشین و زیبا بود. . بعد از تلاوت قرآن، اندکی صحبت کرد و شرایط و سختی کار را توضیح داد و گفت: من به شما اعتقاد دارم. ماموریتی سنگین در پیش دارید. هرچه سریع تر آماده شوید و حتما ماسک های ضد شیمیایی بردارید. بعد از اتمام سخنرانی صمد اسودی، نیروها به محل گروهان ها برگشتند و عظیمی- مسئول گروهان- در حال توجیه نیروها بودکه ناگهان صدای انفجاری برخاست. لحظه ای مسئولین گردان را دیدم که پیکر صمد را پشت تویوتا گذاشتند تا به بیمارستان برسانند. در میان نگاه منتظر و بهت زده ما یکی از مسئولین گردان با دست اشاره ای به عظیمی کرد به این معنا که تمام کرده است. ماجرای انفجار از این قرار بود که نیروهای ما در عملیات بدر باید در میان آب های هور در قلب هورالهویزه وارد عمل شوند. ظاهرا شهید اسودی، نارنجکی را بیست و چهار ساعت در آب گذاشته بود تا چگونگی عملکرد آن را آزمایش کند. بعد از اتمام سخنرانی بلافاصله سراغ نارنجک رفت و نارنجک در دستان او منفجر شد. بهروز محمد جلائی که به صحنه نزدیک بود، می گوید: صمد، نزد شهید خلیل نظری رفت و گفت: امانتی را بده و نارنجک را گرفت و به پشت چادرها رفت. هنوز از کنار نیروها و آقای خطیب- مسئول تسلیحات- عبور نکرده بود که جلوی چادر تسلیحات بدون آن که ضامن نارنجک را بکشد، نارنجک در دست های مشت کرده اش منفجر شد. در نتیجه این انفجار، صورت سینه او و یک چشم، فک و دهانش کاملا متلاشی شد و گلبادی نژاد و خلیل نظری و خطیب، زخمی شدند. به این ترتیب صمد اسودی در ساعت 5/8 صبح شنبه 18 اسفند 1363 در پادگان شهید بیگلوی اهواز به شهادت رسید. پیکرش به مزار شهدای گنبد انتقال یافت و به خاک سپرده شد. همسرش می گوید: پس از شهادت، در عالم رؤیا به من گفت: من همنشین حضرت ابوافضل (ع) هستم و نگران من نباشید. یگانه دحتر شهید اسودی، مدتی پس از شهادت پدر به دنیا آمد. تنها برادر او- محمد علی- یک سال بعد، به شهادت رسید. خواهرش می گوید: چهلم محمد علی و سالگرد صمد در یک روز افتاده و پس از این روز پدرم نیز از فراق آنان فوت کرد.

 

 

وصیت نامه سردار شهید اسودی

به این ترتیب صمد اسودی در ساعت 5/8 صبح شنبه 18 اسفند 1363 در پادگان شهید بیگلوی اهواز به شهادت رسید. پیکرش به مزار شهدای گنبد انتقال یافت و به خاک سپرده شد.

 

وصیت نامه سردار شهید اسودی

 

خاطرات سردار شهید اسودی

حاج کمیل کهنسال قائم مقام فرماندهی لشکر 25 کربلا درباره قابلیت های نظامی و توان تئوریک اسودی می گوید: در زمانی که فرماندهان گردان ها کمتر به مطالعه مباحث آموزشی و تئوری های نظامی می پرداختند اسودی به اینگونه مباحث می پرداخت و امر آموزش را بسیار جدی می گرفت. تاکید بسیار داشت که کلاس های آموزشی بگذاریم و در خصوص مباحث نظامی به بحث بنشینیم. با این روحیه نظامی و جسارت مثال زدنی، وقتی به خانه می رسید مثل اینکه اصلا در فضای سخت درگیری های جنگ نبوده و از تفرجگاه می آید. او تقوی، جسارت، تهجد و شجاعت را در کنار یکدیگر دارا بود به طوری که کمتر کسی مانند او یافت می شد. همسرش می گوید: حتی بین نیروهای دشمن نیز به عنوان سربازی رشید و شجاع شناخته شده بود؛ به همین منظور برای سر او جایزه گذاشته بودند. با حضور در بین رزمندگان، ترس و خوف از دشمن را در آنان از بین می برد. قدرت تهییج و تقویت روحیه او بسیار بالا بود و در زمان کوتاهی می توانست نیروهای خسته و درمانده را به نیرویی قوی و خستگی ناپذیر تبدیل کند. او همه نیروها را برای حضور در یک عملیات افتخاری غیرقابل برگشت، آماده می کرد و گردان او در اکثر عملیات ها خط شکن بود. هرگاه برای نیروهایش سخنرانی می کرد آنچنان عاشقانه از امام حسین (ع) و حضرت مهدی (عج) سخن می گفت که آن ها بی اختیار گریه می کردند. به جرات می توان گفت که هیچ سخنرانی نداشت که در آن نیروهای گردان نگریسته باشند. عشق او به حضرت امام حسین (ع) به حدی بود که در سخنرانی ها ارادت خاص خود را با اشک و گریه نسبت به آن امام ابراز می داشت. به نیروها توصیه می کرد تا آخرین نفس و آخرین گلوله و آخرین قطره خون با دشمن بجنگند و تسلیم دشمن نشوند. یکی دیگر از ویژگی های برجسته او آمادگی برای فداکاری و ایثار بود. این ویژگی سبب می شد نیروهایش با کوچک ترین اشاره او آماده تهاجم و جانبازی باشند. با نیروهای تحت امر با خوشرویی و مهربانی برخورد می کرد ولی در دستورات نظامی بسیار جدی بود. همیشه جمعی از رزمندگان چادر فرماندهی دورش حلقه می زدند و به سخنان او گوش می دادند. به امام خمینی علاقه شدیدی داشت و خود را سرباز او می دانست و معتقد بود امام، نائب بر حق امام زمان است و اطاعت از او را واجب می دانست. در نامه هایی که برای خانواده و دوستان می نوشت، همیشه توصیه می کرد به فرامین امام گوش دهند و طوری عمل کنند که موجب رضایت امام زمان (عج) و نائبش امام خمینی باشند. همسرش می گوید: در یکی از جبهه ها که آقای نورمفیدی، پیام امام خمینی (ره) را برای نیروهای لشکر 25 کربلا آورده بود، اودر بین جمعیت بلند شد و با تمام وجود فریاد برآورد که به امام بگویید ما از سربازان جان بر کف ایشان هستیم و تا آخرین قطره خون از مملکت و انقلاب خود دفاع خواهیم کرد و به امام بگویید که ما را دعا کند. اسودی، با وجود فعالیت های شبانه روزی در راه انقلاب، در مقابل شهدا و خانواده های آن ها احساس شرمندگی می کرد و می گفت: ما به شهدا بدهکاریم و باید با ادامه دادن به راه آن ها بدهی خود را بپردازیم. به همه توصیه می کرد که ائمه اطهار را الگو قرار دهند زیرا آن ها بهترین راهنما برای سعادت بشر در امور دنیا و آخرت می باشند. در پشتیبانی از ولایت فقیه و خدمتگزاران به نظام از هیچ کاری کوتاهی نمی کرد. از خصوصیات دیگر او روحیه عارفانه، عاشقانه و گریه های توأم با استغاثه بود.

سردار کهنسال قائم مقام فرماندهی لشکر 25 کربلا در اواخر سال 1363 (در زمان عملیات بدر) می گوید: چند روز مانده به عملیات بدر در جلسه دعایی که در آن شهید حجه الاسلام و المسلمین محلاتی نماینده حضرت امام در سپاه و سردار محسن رضایی و اکثر فرماندهان حاضر بودند زیارت حضرت فاطمه (س) خوانده شد. بعد از مراسم، اسودی را که قرار بود به منطقه پل العزیز برود دیدم. روحیه خیلی شاداب و با نشاطی داشت. با بغضی از گریه همراه با شادی گفت: وقتی امام زمان (عج) خود در یک عملیات حضور دارد آیا ممکن است در چنین صحنه ای انسان اندکی نگرانی و تردید به خود راه دهد. چه توفیقی بالاتر از این که در عملیاتی شرکت کنم که خود حضرت، فرماندهی را بر عهده دارد. درآن لحظات، احساس کردم در شرایطی است که در پوست خود نمی گنجد و به شرایطی و حالاتی رسیده است که شاید ماندگار نباشد و حقیقتا پرپر می زد. صبح روز بعد، گردان برای عملیات بدر مهیا شد و آخرین صبحگاه خود را در پادگان شهید بیگلوی اهواز برگزار کرد. نیروها به خط ایستاده بودند و بر خلاف همیشه که محمدرضا هدایت پناه و محمد جلایی (مسئول تبلیغات) صبحگاه را برگزار می کردند صمد، قرآن به دست، با بادگیر زیتونی در جایگاه قرار گرفت و با آوای دلنشین و حزینی شروع به تلاوت قرآن کرد. این اولین باری بود که می دیدم یک فرمانده گردان شخصا قرآن صبحگاهی را تلاوت می کند. چند آیه از سوره انا فتحناک لک فتحا مبینا را تلاوت کرد. سپس به سخنرانی پرداخت در حالی که هاله ای از نور از صورتش تلالو می کرد. من که محو صورت نورانی او شده بودم، به خود گفتم امروز چقدر اسودی نورانی شده است. ای کاش دوربین داشتم و از این حالتش عکس می گرفتم. سپس فرازهایی از زیارت عاشورا را تلاوت کرد و بعد اشاراتی از نهج البلاغه در خصوص ورود به رزمندگان به بصره در حالی که گرد و غباری برپا نمی کنند بیان کرد. سپس گفت: عملیاتی که در پیش است من سخت ترین موقعیت آن را تقبل کرده ام و از فرماندهی لشکر خواستم تا گردان ما را وارد عمل کند. ای عزیزان! در برهه ای از تاریخ قرار داریم که هرکس در آن شرکت نداشته باشد سرش کلاه رفته است و پشیمان خواهد شد. به همین قرآن قسم که تسویه حساب و یا کم شدن نیروهای گردان، هیچ تزلزلی در اراده ام در قبول ماموریت ایجاد نمی کند. شما سربازان امام زمان هستید. از ته قلب از او بخواهید، چرا که هیچگاه سربازانش را رد نمی کند. من به جرات قسم می خورم که زیر برگه پیروزی را امام زمان امضا کرده است. این بار به شما قول می دهم که دیگر بلیط مرخصی را طوری تنظیم نمی کنیم که شب به خانه برسیم. این بار دیگر پیش بچه های مفقودین و شهدا شرمنده و خجل نیستیم. در پی صحبت های او، صدای ناله و شیون رزمندگان برخاست و همه به اتفاق فرمانده گردان می گریستند. در ادامه صحبت هایش با بغض گفت: ان شاءالله می رویم و انتقام دستان قطع شده ابوالفضل را در کنار نهر علقمه از یزیدیان زمان خواهیم گرفت. می رویم تا انتقام پهلوی شکسته زهرا را بگیریم و امیدواریم که آقا امام زمان ما را به عنوان کوچک ترین سربازانش قبول کند، در پایان سخنانش در حالی که نیروها سخت می گریستند با دلی پر سوز گفت: برادران من، به همدیگر قول بدهیم هرکس زودتر به شهادت رسید سلام ما را به فاطمه زهرا (س) و امام حسین (ع) برساند.

بهروز محمد جلائی، درباره این صبحگاه می گوید: صبحگاه را همیشه من و شهید محمدرضا هدایت پناه مسئول تبلیغات گردان - برگزار می کردیم و قرآن را من می خواندم. اما این بار او قبل از ما قرآن را به دست گرفت و بدون هماهنگی به جایگاه رفت و شروع به تلاوت قرآن کرد. نوع تلاوت او بسیار دلنشین و زیبا بود. . بعد از تلاوت قرآن، اندکی صحبت کرد و شرایط و سختی کار را توضیح داد و گفت: من به شما اعتقاد دارم. ماموریتی سنگین در پیش دارید. هرچه سریع تر آماده شوید و حتما ماسک های ضد شیمیایی بردارید. بعد از اتمام سخنرانی صمد اسودی، نیروها به محل گروهان ها برگشتند و عظیمی- مسئول گروهان- در حال توجیه نیروها بودکه ناگهان صدای انفجاری برخاست. لحظه ای مسئولین گردان را دیدم که پیکر صمد را پشت تویوتا گذاشتند تا به بیمارستان برسانند. در میان نگاه منتظر و بهت زده ما یکی از مسئولین گردان با دست اشاره ای به عظیمی کرد به این معنا که تمام کرده است. ماجرای انفجار از این قرار بود که نیروهای ما در عملیات بدر باید در میان آب های هور در قلب هورالهویزه وارد عمل شوند. ظاهرا شهید اسودی، نارنجکی را بیست و چهار ساعت در آب گذاشته بود تا چگونگی عملکرد آن را آزمایش کند. بعد از اتمام سخنرانی بلافاصله سراغ نارنجک رفت و نارنجک در دستان او منفجر شد. بهروز محمد جلائی که به صحنه نزدیک بود، می گوید: صمد، نزد شهید خلیل نظری رفت و گفت: امانتی را بده و نارنجک را گرفت و به پشت چادرها رفت. هنوز از کنار نیروها و آقای خطیب- مسئول تسلیحات- عبور نکرده بود که جلوی چادر تسلیحات بدون آن که ضامن نارنجک را بکشد، نارنجک در دست های مشت کرده اش منفجر شد. در نتیجه این انفجار، صورت سینه او و یک چشم، فک و دهانش کاملا متلاشی شد و گلبادی نژاد و خلیل نظری و خطیب، زخمی شدند. به این ترتیب صمد اسودی در ساعت 5/8 صبح شنبه 18 اسفند 1363 در پادگان شهید بیگلوی اهواز به شهادت رسید. پیکرش به مزار شهدای گنبد انتقال یافت و به خاک سپرده شد. همسرش می گوید: پس از شهادت، در عالم رؤیا به من گفت: من همنشین حضرت ابوافضل (ع) هستم و نگران من نباشید. یگانه دحتر شهید اسودی، مدتی پس از شهادت پدر به دنیا آمد. تنها برادر او- محمد علی- یک سال بعد، به شهادت رسید. خواهرش می گوید: چهلم محمد علی و سالگرد صمد در یک روز افتاده و پس از این روز پدرم نیز از فراق آنان فوت کرد.

  • هادی عرب

نظرات  (۱)

  • حسین مصطفی لو
  • هنوز هم صدای دلنشین شهید بزرگوار جناب آقای اسودی در گوشهام هست

    وما رمیت اد رمیت ولکن الله ارما

    پادگان شهید بیگلو

    کوههای میشتاق (والفجر مقدماتی)

    طلاییه - جفیر - شلمچه کوشک و ...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی