.

.

.

.

بایگانی

زندگی نامه سردار شهید حسن امادوست

پنجشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۲۹ ب.ظ


زندگی نامه سردار شهید امادوست

حسن امامدوست در 5 اردیبهشت 1340 در تختک گزمه از توابع شهرستان زابل به دنیا آمد. پیش از تولد حسن، والدین او چند فرزند خود را از دست داده بودند، از این رو هنگامی که حسن به دنیا آمد پدرش (گلزار) گاوی قربانی کرد و مادرش چهل یتیم را لباس پوشاند، به این نیت که خداوند او را حفظ نماید. خانواده امامدوست به ایمان،


تقوی و انس با قرآن، شهره بود. عموی حسن در کسوت ملا به بچه ها قرآن و احکام دین می آموخت. در این خانواده، مشکلات زندگی با مشورت بزرگان حل می شد و کوچک تر ها حرمت آنان را پاس می داشتند و مطیع و فرمانبردار بودند و مردم هم برای حل مشکلات فردی و اجتماعی خود به این خانواده مراجعه و با آنان مشورت می کردند. از همان دوران کودکی آثار هوش و استعداد در وجود او درخشان تر شد تا جایی که در دبستان به مناسبت های گوناگون مذهبی مقاله می نوشت و در حضور معلمان و دانش آموزان قرائت می کرد. استعداد و ویژگی اخلاقی، او را از دیگر دانش آموزان متمایز کرده بود و معلمان به او علاقه خاصی داشتند. چون امکان ادامه تحصیل برای حسن در محیط کوچک تختک گزمه فراهم نبود، یکی از معلمان به نام آقای کریمی- از اهالی اصفهان- از پدر حسن خواست اجازه دهد با هزینه خود، او و یکی دیگر از همکلاسی هایش را به اصفهان ببرد تا در آنجا ادامه تحصیل دهند، اما پدر حسن نپذیرفت. حسن در دوران کودکی و نوجوانی، اخلاقی نیکو و پسندیده داشت. به بزرگ تر ها سلام می کرد و به آنان احترام می گذاشت. حسن تا سال 1349 را در زادگاهش سپری کرد. پس از آن به همراه خانواده به ترکمن صحرا مهاجرت کردند. علت این نقل مکان، خشکسالی بود که عرصه زندگی را بر عموم مردم سیستان بسیار تنگ کرده بود. پس از مهاجرت به ترکمن صحرا، اوضاع نامساعد اقتصادی خانواده دیگر اجازه ادامه تحصیل به حسن را نداد. او مجبور شد برای کمک به تأمین هزینه های زندگی در کنار سایر اعضای خانواده کار کند. به این ترتیب حسن با همه هوش و استعداد خود راهی بازار کار شد و سال هایی چند را در لباس کارگری ساده در شهر های مختلف سپری کرد. در طی این سال ها با تمام وجود، ظلم و ستمی را که بر قشر های مستضعف جامعه می رفت، لمس کرد. در این دوره نیز حسن با رفتار و گفتار نیکو به دوستان کارگر خود درس امانتداری و حسن اخلاق می داد و آن ها را با مفاهیم دینی آشنا می کرد.

با آغاز تظاهرات انقلابی مردم علیه رژیم شاهنشاهی، حسن نیز به صفوف جوانان مؤمن پیوست. او عکس های امام خمینی (ره) را به در و دیوار می چسباند و اعلامیه ها را توزیع می کرد. در این فعالیت ها روزی از دست پاسبان ها کتک مفصلی خورد. با وجود این می گفت که این بدبخت ها نمی دانند که به خودشان هم ظلم می شود. در طی مبارزه با رژیم طاغوت، یکی از بهترین دوستان حسن به نام مسلم مازندرانی که معلم بود- به شهادت رسید.

در سال 1357 با دختر عمویش، خانم پری بهرام پور ازدواج کرد. در طول پنج سال زندگی مشترک که مصادف با پیروزی انقلاب و حوادث پس از آن از جمله آغاز جنگ بود- حسن، فرصت چندانی پیدا نکرد که درکنار همسرش باشد و بیشتر این مدت را در خدمت انقلاب و در جبهه و جنگ بود. خانم بهرام پور درباره خصوصیات همسرش گفته است: بیشتر کتاب های مذهبی از جمله آثار شهید مطهری و شهید دستغیب و نشریات داخلی سپاه و یه ویژه کتاب های حضرت امام را مطالعه می کرد. هیچ وقت بیکار نمی ماند. از کوچکترین لحظه ها به خوبی استفاده می کرد. به مشکلات خانه می رسید. صله رحم به جا می آورد. برای خانواده شهدا احترام زیادی زیادی قائل بود. در خرید اقلام مورد نیاز خانه و مرتب کردن وسایل پذیرایی به هنگام مهمانی کمک می کرد. روزی در یک مهمانی ظرف های همسایه را که یک روحانی بود، شست. همسایه آمد و از من بابت شستن ظرف ها تشکر کرد. من که تعجب کرده بودم، فهمیدم شستن ظرف ها کار حسن بوده است. او دوست داشت مشکلات دیگران را رفع کند و مردم را بر خودش ترجیح می داد. از کمک به دیگران لذت می برد. به همان اندازه که به پدر و مادرش احترام می گذاشت. برای پدر و مادر من هم احترام قائل بود و مراهم به رعایت احترام پدر و مادر سفارش می کرد.

حسن در سال 1358 به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی گرگان درآمد و بلافاصله طی ماموریتی به سیستان و بلوچستان اعزام شد. در اولیل پیروزی انقلاب اسلامی، منطقه سیستان و بلوچستان یکی از نقاط فعالیت ضدانقلاب بود که با استفاده از دوگانگی مذهبی و قومی موجود در این استان، اغتشاش به راه انداخته و امنیت را از مردم سلب کرده بود. حسن به همراه تعداد دیگری از پاسداران گرگان عازم زاهدان شدند تا با سرکوب ضد انقلاب، امنیت و آرامش را به منطقه باز گردانند. آشنایی حسن با زبان بلوچی امتیاز بزرگی بودکه به او امکان می داد با مردم به زبان خودشان سخن بگوید. هنگام درگیری های خیابانی بلندگو به دست می گرفت و به ارشاد فریب خوردگان می پرداخت. او که خود اهل مباحث منطقی بود در آن ایام که بازار بحث های سیاسی در کوچه و خیابان داغ بود در این مباحث شرکت می کرد.  امامدوست در مدت حضور در سیستان و بلوچستان چند صباحی مسئولیت انتظامات سپاه پاسداران زاهدان را بر عهده داشت. مدتی نیز مسئول اداره زندان سپاه بود.

 در پی تهاجم ارتش بعث عراق به ایران اسلامی، حسن نیز راهی جبهه ها شد. در این دوره، در نامه ای خطاب به خانواده اش نوشت: " به مدت یک ماه برای پاکسازی به منطقه سراوان اعزام شدیم و چون تمام این مدت در کوه و دشت و کویر بلوچستان بودیم، وقت نکردم نامه بفرستم. از سراوان که آمدم زاهدان، قصد داشتم مرخصی بیایم که ناگهان از تهران تلفن زدند که نیرو می خواهیم آن وقت من و امامی فر و چند نفر دیگر از سپاه داوطلب شدیم که به جبهه جنگ حق علیه باطل برویم. " امامدوست در عملیات های والفجر مقدماتی و والفجر 1 به عنوان فرمانده گروهان، شرکت داشت و پدرش در این دو عملیات در کنار او بود و هر دو در عملیات والفجر 1 زخمی شدند. در این عملیات ها، پدرش پرچمدار بود و به هنگام حرکت نیروهای گردان- به رسم گذشته که زائران کربلا و اماکن مقدسه با خواندن چاووشی بدرقه و استقبال می کردند- چاووشی می خواند و با صدای بلند ندا می داد: هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله.

حسن، در عملیات های والفجر 2 و 3 به عنوان فرمانده یکی از یگان ها حضور داشت پس از عملیات والفجر 3، حسن به سمت جانشینی تیپ جندالله از لشکر ثارالله منصوب شد. در این سمت، نهایت تلاش خود را در راه پیروزی به کار می گرفت. در مهر ماه 1362 پس از گذشت پنج سال از ازدواج، صاحب دختری شد که بنا به توصیه پدر، نام او را زینب گذاردند. حسن که چند سال چشم به راه فرزند بود به هنگام تولد زینب در جبهه حضور داشت با آن که مشتاق دیدار دختر بود و همرزمان اصرار داشتند به دیدار خانواده و فرزند برود اما جبهه را رها نکرد.

حسن امامدوست، سرانجام در 29 مهر 1362 در عملیات والفجر 4 در منطقه عملیاتی مریوان در اثر انفجار گلوله توپ دشمن به شهادت رسید. به این ترتیب که ترکشی به پای چپش خورد و ترکش دیگری قلب او را نشانه رفت و در حالی که لااله الاالله، محمد رسول الله و علی ولی الله را بر زبان داشت، به شهادت رسید.



وصیت نامه سردار شهید امامدوست

وصیت نامه سردار شهید امامدوست

 

وصیت نامه سردار شهید امامدوست

 

وصیت نامه سردار شهید امامدوست

 

وصیت نامه سردار شهید امامدوست

 

خاطرات سردار شهید امام دوست

آفتاب، آهسته آهسته در بستر خونین افق می آرمید و شعاع خونرنگ آن قلب آسمان نیلوفری را می شکافت. گویی این ضجه خورشید است که تا بیکران پیش می تاخت و با فرو رفتن عروس آسیمه خورشید در پشت اتلال و تپه های ریگ، دامان افق خونین تر می شد و چنان می نمود که بحری از خون همراه با امواج طوفانزا افق نیلفام سرزمین ما را در کام خونینش فرو می برد و هر آن قصد پیشروی داشت. با محو آخرین آثار خونرنگ خورشید از صفحه آسمان، برادران رزمنده، روی به خدا ایستادند تا نمازی را که شاید آخرین نماز زندگی هر یک از آنان بود به جای آورند. جان برکفان مسلمان، این رزمندگان دلیر اسلام، شیران روز و زاهدان شب با تجهیزات نظامی خود به نماز ایستادند و خالصانه ترین عبادت ها را به پیشگاه خداوندی تقدیم داشتند. عده ای آخرین وصایای خود را به دوستان می گفتند و حلالیت می طلبیدند. پس از اینکه نماز مغزب و عشا را به جا آوردیم، به سوی خط دشمن حرکت کردیم. در آن ظلمت شب که همه به خواب ناز فرو رفته بودند، رزمندگان بیدار بودند و زیر لب با خدای خود راز و نیاز می کردند. دیری نگذشت که به نزدیکی خط دشمن رسیدیم و با سنگرهای کمین آن ها درگیر شدیم و پس از یک ساعت درگیری، سنگرهای کمین آن ها را منهدم کردیم. مسئول شناسایی محور و چند تا از برادران تخریب که ماموریت داشتند محور را برای ما باز کنند به همراه چند تن دیگر از برادران شهید شدند. سپس بقیه برادران را حرکت دادیم و رفتیم در کانال اول دشمن، سنگر گرفتیم. از جایی که مسئول شناسایی محور و برادران تخریب- که می خواستند محور را باز کنند- شهید شده بودند، دیگر نتوانستیم کاری بکنیم و تا بیست و چهار ساعت زیر آتش دشمن ماندیم. به هر چه نظر می کردی دست قدرت خدا را می دیدی؛ گلوله درست در جای پایت بر زمین می خورد و منفجر نمی شد و اگر منفجر می شد به طور عجیبی هیچ آسیبی نمی رساند. . . هلی کوپتر دشمن مواضع ما را شناسایی کرد و قصد بمباران داشت که ناگهان در اثر اصابت موشک هواپیمای دشمن سرنگون شد. پس از بیست و چهار ساعت، شب هنگام به طرف پایگاه خود واقع در رودخانه گاوی، حرکت کردیم؛ در حالی که برادران از تشنگی لبانشان خشک شده بود و یارای صحبت کردن و یا دویدن نداشتند. آهسته آهسته راه افتادیم تا به محلی رسیدیم که در آغاز کار درگیر شده بودیم و چندتا از برادران ما شهید شده بودند. . . با دلی شکسته و چشمانی پر از اشک آنها را وداع گفته و راه افتادیم. یک و نیم کیلومتر به پایگاه برادران در اثر تشنگی روی زمین افتادند. هر چه سعی کردم آن ها را حرکت دهم، نتوانستم. چون دیگر کسی نمی توانست صحبت کند. در این مواقع امیدم از همه شصت نفر نیرو قطع شد. سر را به طرف آسمان بلند کردم و گفتم خدایا! دیگر از دست ما کاری ساخته نیست، خودت یک علاجی بکن. یا حجة بن الحسن، ای مهدی موعود! سربازانت را خودت یاری کن. ناگهان صدایی بلند شد که می گفت: «بیا برادر اینجا آب است.» و این جمله را سه بار تکرار کرد. به سرعت به طرف صدا دویدم. هرچه گشتم و صدا زدم صاحب صدا را پیدا نکردم. به دنبال صدا می گشتم که چشمم به دوگالن بیست لیتری آب افتاد. آب را برداشتم و به طرف برادران به راه افتادم. همه از آن آب نوشیدند و سیراب شدند و خدا را شکر و سپاس گفته، به یگان خود برگشتیم.

  • هادی عرب

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی