.

.

.

.

بایگانی

زندگی نامه سردار شهد محمدحسن غفاری

پنجشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۴، ۰۴:۲۷ ب.ظ


زندگی نامه سردار شهید غفاری

نام: محمد حسن

نام خانوادگی: غفاری

نام پدر: قنبر

محل تولد: گرگان

تاریخ تولد: 1340

وضعیت تاهل: متاهل

عضویت: سپاه پاسداران

آخرین مسئولیت: معاونت اطلاعات و عملیات لشگر 25 کربلا

شهادت:عملیات کربلای 5 در منطقه عملیاتی شلمچه

تاریخ شهادت: 1365

محمدحسن غفاری فرزند قنبر درتاریخ 1/10/1340 درمحله "سرپیر" شهر گرگان به دنیا آمد. با سپری شدن دوره طفولیت به دبستان رفت وموفق شد تحصیلات ابتدایی، راهنمایی ودبیرستان رابا موفقیت سپری کند. درجریان مبارزات مردم گرگان نیز برعلیه نظا م شاهنشاهی نقشی فعال را ایفا کرد. پس از پیروزی انقلاب بمنظور حفاظت از انقلاب به عضویت تشکیلات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد. وی برای گذراندن دوره ی آموزش نظامی به مرکز آموزشی المهدی چالوس اعزام شد وپس از گذراندن دوره عمومی آموزش نظامی یک دوره نیز آموزش تخصصی جنگ های پارتیزانی راگذراند وبه همراه هم رزمانش برای مبارزه با ضد انقلابیون که در جنگل های آمل پناه گرفته بودند، اولین تجربیات نظامی وجنگی را به معرض نمایش گذاشت که نتیجه آن از بین رفتن ضد انقلاب در جنگل های آمل و کشته وتسلیم شدن آنها بود. بعداز اتمام ماًموریت درسال 1361، عازم جبهه های نبرد شد و در واحد طرح وعملیات دور جدیدی از فعالیتهای نظامی را تجربه کرد. در این قسمت به معاونت واحد طرح وعملیات منصوب شد وباپذیرش مسوولیت موفق شد خدمات بیشتری را برای پیشترفت امور جنگ در لشکر 25 کربلا ارایه دهد اوپس از مدتی تا سمت معاونت اطلاعات وعملیات لشکر 25 ارتقاء یافت.

محمد حسن غفاری همچنان درجبهه ماند تا درروز 4 بهمن 1365 درعملیات کربلای 5 در منطقه عملیاتی شلمچه، براثر اصابت راکت هواپیما به خودرو حامل او به شهادت رسید.


وصیت نامه سردار شهید محمد غفاری

وی برای گذراندن دوره ی آموزش نظامی به مرکز آموزشی المهدی چالوس اعزام شد وپس از گذراندن دوره عمومی آموزش نظامی یک دوره نیز آموزش تخصصی جنگ های پارتیزانی راگذراند وبه همراه هم رزمانش برای مبارزه با ضد انقلابیون که در جنگل های آمل پناه گرفته بودند، اولین تجربیات نظامی وجنگی را به معرض نمایش گذاشت که نتیجه آن از بین رفتن ضد انقلاب در جنگل های آمل و کشته وتسلیم شدن آنها بود.


خاطرات سردار شهید محمد حسن غفاری

محمد حسن غفاری "آخرین وداع" در یکی از روزها که عملیات بود به خانه خاله اش تماسمی گیرد و می گوید:گوشی را به مادرم بدهید . قبل از اینکه با مادر صحبت کند با شوهرخاله اش صحبت می کند. شوهر خاله اش می گوید ؟ در حال حاضر در عملیات بسر می بری ویا اینکه از منطقه بازرسی می کنی؟

محمد حسن می گوید : می خواهیم برویم و بصره وبغداد را بگیریم . شوهر خاله اش می گوید :این عملیات خیلی سخت است و شاید غیر ممکنباشد . ولی محمد حسن می گوید :عملیات خیلی سختی در پیش داریم فقط برایمان دعا کنید. مادر خود را نزدیک گوشی میکند و می گوید : می خواهم با پسرم صحبت کنم . شوهر خاله محمد حسن بلافاصله گوشی را به مادر می دهد؟ مادر با یک دنیا دلخوشی با پسرش سلام و احوال پرسی می کند ومادر می گوید؟ پس چه موقعی پیش ما می آیی؟ محمد حسن می گوید؟ مادر جان دعا کن یک تیر غیب بیاید و به من اصابت کند. مادر می گوید؟ خدا نکند این چه حرفی است که می زنی . پسر می گوید:ما جلو رفته بودیم و می خواستیم بغداد و بصره رابگیریم ولی در همان زمان به ما گفتند : بر گردید. دیگر نمی خواهد جلو بروید و حمله کنید. مادر گفت: انشاءالله در عملیات بعدی پیروز خواهید شد و با مادر خدا حافظی میکند.


  • هادی عرب

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی