.

.

.

.

بایگانی

زندگی نامه سردار شهید علی اکبر حسام

چهارشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۴، ۰۳:۴۴ ق.ظ


زندگی نامه سردار شهید

نام: علی اکبر

نام خانوادگی: حسام

نام پدر: محمدعلی

محل تولد: روستای شاهکوه

تاریخ تولد: 1336/03/03

عضویت: شپاه پاسداران

آخرین مسئولیت: مسئول دیده بانی توپخانه لشکر 25 کربلا

محل شهادت: دژ شرقی کانال ماهی

تاریخ شهادت: 1365/10/19

مزار: گلزار شهدای گرگان

 

زندگی نامه سردار شهید علی اکبر حسام

 

علی اکبر حسام در سوم خردادماه 1336 در خانواده ای کشاورز در روستای شاهکوه، از توابع گرگان به دنیا آمد. وضعیت مالی خانواده حسام بسیار ضعیف بود و در روستا در یک کومه زندگی می کردند. علی اکبر، در مهر ماه 1343 وارد دبستان شاهکوه شد و در راه تحصیل جدیت داشت. مادرش می گوید: گاهی شب ها گریه می کرد و می گفت نتوانستم درس هایم را حفظ کنم. من به او کمک می کردم و به او سفارش می کردم اگر می خواهی دست و خوب یاد بگیری وضو بگیر و نماز بخوان.

علی اکبر تا سال چهارم را در روستای زادگاه خود تحصیل کرد ولی به دنبال مهاجرت خانواده به گرگان (در سال 1348) و اوضاع نامطلوب مالی مجبور شد در مغازه بزازی شاگردی کند. سال پنجم ابتدایی را به صورت متفرقه گذراند و بعد از آن ترک تحصیل کرد.

حسام مدتی به بنایی وکارهای متفرقه دیگری مشغول شد تا اینکه در هجده سالگی در 16 دی 1355 به خدمت سربازی اعزام شد. دوره آموزشی را در چهل دختر خرم آباد گذراند و در زمان انقلاب در آخرین روزهای سربازی از پادگان فرار کرد. بعد از پیروزی انقلاب به پادگان بازگشت و خدمت خود را به پایان رسانید. برادرش نورالله می گوید: از قبل از انقلاب منضبط و دیندار بود. بعد از انقلاب، تعبد و روحیه خاصی داشت. و هر روز که می گذشت بر این دو ویژگی او افزوده می شد. به انقلاب و رهبری آن عشق می ورزید و در مراسم عبادی و سیاسی شرکت فعال داشت و دیگران را تشویق به این کارها می کرد. به قرائت قرآن و دعا بسیار علاقمند بود.

با پیروزی انقلاب اسلامی و تاسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، علی اکبر حسام در 16 فروردین 1358 به عضویت رسمی سپاه پاسداران گرگان درآمد. در 22 بهمن 1362 به جبهه های جنگ اعزام شد و به مدت هفت ماه تا 28 شهریور 1363 درگردان امام محمد باقر لشکر 25 کربلا، فرمانده دسته بود. پس از مراجعت از جبهه به عنوان مسئول قسمت طرح و نظارت بر جنگ های گرگان به مدت شش ماه مشغول شد. در 28 اسفند 1363 بار دیگر به جبهه رفت و در لشکر 5 نصر سپاه پاسداران، مسئولیت نگهداری و توزیع تدارکات لشکر را به عهده گرفت.

در 6 خرداد 1364 از مناطق جنگی به شهرستان گرگان بازگشت و بار دیگر مسئولیت نظارت بر جنگل گرگان را عهده دار شد. مدتی در واحد عملیات سپاه پاسداران انقلاب مشغول بود. مدتی هم با ستاد مبارزه با مواد مخدر همکاری داشت. نسبت به کسانی که با انقلاب و اعتقادات مذهبی مخالف بودند به شدت برخورد می کرد و با کسانی که در مجالس لهو و لعب شرکت می جستند مبارزه می کرد و در درگیری با گروه های ضد انقلاب شرکت فعال داشت.

در سال 1360 با اصرار خانواده، با خانم انسیه مقصودلو در مراسمی ساده ازدواج کرد. بعد از ازدواج، در منزل پدری همسرش زندگی می کردند. همسرش می گوید: متواضع بود و ایمان به خدا داشت و نسبت به ما دلسوز و مهربان بود و در کارهای خانه کمک می کرد.

حسام به مدت ده ماه مسئولیت قسمت طرح جنگل سپاه گرگان را به عهده داشت. در 19 فروردین 1365 بار دیگر راهی جبهه جنگ شد و در لشکر 25 کربلا دیده بانی توپخانه لشکر را به عهده گرفت.

علی اکبر حسام، به ده ماه در جبهه با مسئولیت دیده بانی توپخانه حضور داشت و هر چند ماهی برای سرکشی و دیدار از خانواده به مرخصی می رفت. برادرش می گوید:هر وقت به مرخصی می آمد اول به مزار شهیدان می رفت. به گفته همسرش: اگر یک هفته ای به مرخصی می آمد به نماز جمعه می رفت و در مراسم مذهبی شرکت می کرد. ولی در آخرین مرخصی حال و هوای به خصوصی داشت. دفعه آخر که می رفت فهمیده بود که بر نمی گردد. قاسم معینی زاده می گوید: جانشین توپخانه لشکر بودم. حسام، مسئول دیده بانی بود. صبح زود در قرارگاه تاکتیکی لشکر 25 کربلا پیش من آمد و به خاطر جریان سرشب عذرخواهی کرد. ماجرا از این قرار بود که ساعت شش بعدازظهر روز 18 دی 1365 باید هفت نفر دیده بان را آماده می کردند که این کار با تاخیر انجام شد و من از این تاخیر ناراحت شده بودم. به همین خاطر پس از اتمام نماز صبح پیش من آمد و عذر خواهی کرد و گفت کاری ندارید. گفتم پیش آقای نوریان (دیده بان) بروید و ببینید چه مشکلی دارد. اگر خسته هست او را تعویض کنید و اگر خسته نیست بی سیم او را چک کن. به نزد دیده بان رفت و در حال بازبینی بی سیم بود که در ساعت 5/6 صبح روز 19 دی 1365 در دژ شرقی کانال ماهی، گلوله توپی در کنارشان به زمین خورد. چند لحظه پس از انفجار در صحنه حاضر شدم و دیدم سر علی اکبر از بدن جدا و بدنش تکه تکه شده است. دیده بان دانشجوی بسیجی (نوریان) نیز دو سوم سرش به وسیله ترکش از بین رفته بود. پیکر پاره پاره شهید علی اکبر حسام در میان غم و اندوه مردم گرگان، تشییع و در مزار شهیدان به خاک سپرده شد.


وصیت نامه سردار شهید

    فرازهایی از وصیت نامه سردار شهید علی اکبر حسام

     

    خدا یکتاست که جز او خدایی نیست و تنها به خدا در جمیع امور، اهل ایمان توکل دارند. ای اهل ایمان زنان و فرزندان شما هم برخی دشمن شما هستند، از آنان حذر کنید و دل از محبتشان برکنید و اگر از عقاب آنها پس از توبه آنان عفو و آمرزش و چشم پوشی کنید، خدا هم در حق شما بسیار آمرزندخه و مهربان است. به حقیقت اموال و فرزندان شما اسباب فتنه و امتحان شما هستند به آنها دل مبندید و بدانید که نزد خدا اجر عظیم خواهد بود پس تا می توانید خدا ترس و پرهیزکار باشید.

    حق بشنوید و اطاعت کنید، و از مال خویش برای فقیران انفاق کنید و کسانی که از خوی لئامت و بخل نفس خود محفوظ مانند آنها رستگاران عالمند.

    همسر عزیزم، اگر من شهید شده ام و این افتخار را خداوند تبارک و تعالی به من بدهد برای من ناراحت نباشید و اشک نریزید و اگر خواسته اید اشک بریزید برای مظلومیت امام حسین(ع) اشک بریزید.

    پدر و مادر عزیزم: میدانم برای من رنج ها و سختی ها و ناراحتی های فراوان کشیده اید، و مشکلات بسیار زیادی در زندگی کوتاه مدت من مشاهده کرده اید و صبور بوده اید و امیدوارم که با ریختن خون ناقابل من خداوند گناهان من و شما را ببخشد، مادر و پدرم در مرگ من ناراحت نباشید، چون خون من از شهیدانی که از صدر اسلام تا کنون ریخته شده بهتر نیست، جای بسی افتخار است که خون ناقابل من برای رضای خدا و برای اسلام ریخته شود در مرگ من اشک اشک نریزید، برای تنهایی حسین و یارانش اشک بریزید.

    سال ها آرزوی این را داشته ام که ای کاش در آن زمان ما هم بودیم و جزو هفتاد و دو تن قرار می گرفتیم، حال وقت آن رسیده که بپا خیزیم و دست از خانه و زن و بچه بکشیم و خون ناقابل خود را فدای اسلام کنیم، این راهی است که باید رفت قبل از اینکه مرگ به استقبال ما بیاید، ما خود زودتر به استقبال آن برویم.

     

خاطرات سردار شهید

علی اکبر، در مهر ماه 1343 وارد دبستان شاهکوه شد و در راه تحصیل جدیت داشت. مادرش می گوید: گاهی شب ها گریه می کرد و می گفت نتوانستم درس هایم را حفظ کنم. من به او کمک می کردم و به او سفارش می کردم اگر می خواهی دست و خوب یاد بگیری وضو بگیر و نماز بخوان.

خاطرات سردار شهید

 

خاطرات سردار شهید

 

خاطرات سردار شهید

 

خاطرات سردار شهید

  • هادی عرب

نظرات  (۱)

  • مجتبی کابوسی
  • مجتبی کابوسی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی